تبلیغات
وب نوشته های یك مهندس - یک ساعت
 
21 آذر 93 :: نویسنده : میلاد دهقان
این داستان رو اتفاقی از کتاب ادبیات فارسی یکی از دوستان تو کلاس زبان خارجه خوندم که خیلی به نظرم جالب اومد و شاید خیلی از شما این داستان رو خونده باشید.

یادش می آید وقتی که کوچک بود روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کاربه خانه آمد او دم در به انتظار پدر نشسته بود
گفت:بابا، یک سوال بپرسم؟
پدرش گفت : بپرس پسرم ،چه سوالی؟
پرسید:شما برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟
پدرش پاسخ داد:چرا چنین سوالی می کنی؟
-فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هرساعت کار چقدر پول می گیرید؟
پدرش گفت: اگر باید بدانی خوب می گویم، ساعتی 20دلار.
پسرک در حالی که سرش پایین بود آه کشید،بعد به پدرش نگاه کرد و گفت:می شود لطفا 10دلار به من بدهید؟
پدر عصبانی شد وگفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف ازمن پول بگیری، سریع به اتاقت برو وفکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی!من خیلی خسته ام و برای چنین رفتارهای بچه گانه ای وقت ندارم.
پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست. پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد. پیش خودش گفت: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول ازمن چنین چیزی بپرسد؟ بعد از حدود یک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شاید باپسر کوچکش خیلی تندوخشن رفتار کرده. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به10دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از او در خواست پول کند. پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کردو گفت: با تو بد رفتار کردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این10 دلاری که خواسته بودی بگیر. پسرک خندید و فریاد زد: متشکرم بابا. بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر دو اسکناس 5دلاری مچاله شده درآورد. پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره
تقاضای پول کردی؟ پسرک گفت: برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20دلار دارم. پدر! آیا می توانم یک ساعت ازکار شما را بخرم تا
فردا یک ساعت زودتر بیایید و با ما شام بخورید؟!

"اینم انتهای داستان به روایت تصویر"




نوع مطلب : کتاب هایی که خوندم، داستان های کوتاه، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


30 آذر 93 13:03
اوووخی.نازی.ولی تقریبا میشد اخره داستانو حدس زد
22 آذر 93 13:33
زیبا بود. خیلی زیبا
21 آذر 93 15:38


عالی بود ، واقعا جالب بود اشکم دراومد، موفق باشی دوست عزیز
21 آذر 93 14:12
اخه!
خیلى قشنگ بود!
ممنون که به وبم سرزدید خوشحال میشم بازم به من سر بزنید
21 آذر 93 14:11

سلام

اگر خدا در دلها جاری باشد تنهایی معنی ندارد

پیش ما هم بیاین خوشحال میشیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


وب نوشته های یك مهندس
وبلاگ اختصاصی میلاد دهقان
درباره وبلاگ

دانشجوی مهندسی عمران دوره کارشناسی پیوسته هستم. اینجا یادداشت های روزانه منو می خونید که اکثراً ربطی به رشته تحصیلی من نداره..لطف کنین و مرتبط با پست کامنت بذارین؛ اگه زحمت گذاشتن کامنت تبلیغاتی به خودتون بدین حذف میشه و اگه سوالی غیر مرتبط دارین و دوست دارید به جوابتون برسین به milad_d1994@yahoo.com بفرستین.دیر و زود داره ولی...

مدیر وبلاگ : میلاد دهقان
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :